کی از ویژگیهای نمایان اقوام ایرانی،تحرّک شدید جغرافیایی آنها است.آنها در هیچ دوره ای از تاریخ چند هزار سالۀشان هرگز در منطقه ای با مرزهای مشخص جغرافیایی ساکن و ثابت نبوده،بلکه در یک پهنۀ وسیع جغرافیایی و در واقع در سراسر جهان متمدن آن زمان پیوسته در تحرک بوده اند و همین تحرک،پویایی و سرزندگی ویژه ای به آنها بخشیده و نگذاشته است که رابط و تعلق عاطفی خاصی به یک منطقه اقلیمی خاص پیدا کنند و سرزمین خاصی را به عنوان زیست بوم اصلی و پایدارشان برگزینند و در نتیجه،خود را وابسته به آن بدانند و پاسداری از مرزهای آن را آرمان و وظیفه بنیادی شان قرار دهند.سرزمین اقوام ایرانی در تاریخ از جنوب سیبری تا بین النهرین و آسیای صغیر تا هند و مرزهای چین کشیده می شد و از همان سپیده دم تاریخ تا پیش ازسدۀ هجدهم،اقوام ایرانی در سراسر این پهنه گسترده پراکنده شده و همه این مناطق و در واقع بیشتر جهانِ واقع در مدار تمدن راسرزمین خود می دانستند.

 

تحرک ایرانیان در گذر زمان:

قوم ایرانی که شاخه ای از اقوام هندوایرانی«آریایی- آریا درلغت به معنای نجیب زاده=«شریف-اصیل-بزرگ زاده-آزادزاده» می باشد-» به شمار می آید،در اواخر نیمه دوم هزارۀ دوم پیش از میلاد و اوایل هزارۀ نخست پیش از میلاد از سرزمین اصلی شان در شمالی ترین بخش آسیای مرکزی به تدریج به سرزمینهای گرمتر مهاجرت کرده و از شمال شرق و غرب دریای کاسپین«خزرفعلی» وارد فلات ایران شدند.این مهاجرت داوطلبانه نبوده و مانند دیگرموجهای مهاجرت اقوام آسیای مرکزی،بر اثر فشار اقوام دیگر از مناطق شمالی تر و سردتر به نواحی جنوبی تر و گرمتر،تحقق یافته بود.آنها پیش از رسیدن به فلات ایران، در مناطق جنوبی آسیای مرکزی با زندگی یکجانشینی و تمدن شهری آشنا شده بودند.آریایی ها که سرمای شدید آنها را از سرزمین اصلی شان بنه کن کرد،به سغدیانا«بخاراوسمرقند»ومرغیانا«مرو»وارد شدند و از آنجا به خاطر هجوم قبایل دشمن به مناطق جنوبی تر،یعنی بلخ و سپس خراسان رسیدند و از آنجا در ایران پراکنده شدند.برخی از پژوهشگران تاریخ باستان،مانند لوکماناتیلک حتی از این هم پا فراتر گذاشته و سرزمین اصلی هندوایرانیان«آریایی ها» را منطقه پوشیده از برف قطب شمال می دانند و به آن نام« گهواره نژاد بشر» داده اند.از وندیداد نیز چنین بر می آید که نخستین سرزمین قوم ایرانی«ایران ویج» می بایست یک منطقه بسیار سرد و قطبی بوده باشد:« در آنجا دَه ماه زمستان است و دو ماه تابستان،اینان سردند برای آبها،سردند برای زمین،سردند برای درختان.


چون زمستان در گذرد،آنگاه بیشترین تنگی-قحطی-است»(بند سوم از فرگرد نخست کتاب وندیداد).ورود آریایی ها به فلات ایران،با اقوام مادها آغاز شد.آنها نخستین بار در ری و اکباتان«همدان» پدیدار شدند و با تمدن عیلام در خوزستان و دشتهای واقع در جنوب شرق بین النهرین ارتباط برقرار کردند.جمعیت اصلی مادها از همان آغاز با مردم بومی ترکیب شده و بجای سرکوب اقوام بومی آنها را در خود جذب کردند.آریایی ها در فلات ایران با مردمی روبرو شدند که مانند عیلامیان از تمدن شهرنشینی و کشاورزی مبتنی بر تأسیسات پیشرفته آبیاری برخوردار بودند و در این زمینه حتی پیشینه ای چند هزار ساله داشتند.تمدن و زندگی یکجانشینی در فلات ایران پیش از ورود آریاییان تا هزارۀ هشتم پیش از میلاد پیشینه دارد و از همین تاریخ دیرین اقتصاد  زراعتی و دامداری در آن رواج داشت و نشانه های زندگی یکجانشینی همراه با اهلی کردن حیوانات به چشم می خورد.کشفیات باستانشناختی درشهر سوختۀ زابل نیز گواه بر این است که در این نقطه از فلات ایران،حدود چهار هزار سال پیش شهری با وسعت چندین هکتار وجود داشت که از تأسیسات آبرسانی با لوله های سفالی و تقسیم کار و گروههای شغلی جداگانه برخوردار بود.حتی برخی از پژوهشگران مانند آرتور پوپ بر پایه داده های باستانشناختی به این نتیجه رسیده اند که کشاورزی و شاید صناعتهایی که به آن وابسته اند یعنی کوزه گری و بافندگی در فلات ایران آغاز شده است.از جنبه های گوناگون اساسی تمدن در این ناحیه پانصد سال پیش از مصر،هزار سال پیش از هند و دوهزار سال پیش از چین آغاز شد.بسیاری از نقاطی مانند لرستان که اکنون جایگاه و خط سیر قبایل کوچرو است، در دوهزار سال پیش از میلاد سکونتگاه مردمی یکجانشین بود و در بسیاری از
نقاط ایران،از جمله مناطق نیمه بیابانی،یکجانشینی بسیار گسترده تر از زمان کنونی بود.از متن های میخی چنین بر می آید که بر اثر رشد زندگی یکجانشینی و اقتصاد مبتنی بردامداری و کشاورزی در قلمروهای باختری ایران،دولتشهرهایی پدید آمده بودند که از یک منطقه کشاورزی و مرکزش شکل گرفته بودند که از حّد وابستگیهای قبیله ای فراتر رفته و نوعی هویّت کشوری و فراقبیله ای را از خود نشان می دادند.پارس ها که بعدها نخستین و بزرگترین پادشاهی هزارۀ نخست پیش از میلاد را برپا کردند، پیش از آنکه در تاریخ جهان به گونه ای نمایان و برجسته پدیدار گردند،در اطراف دریاچه چی چست«ارومیه فعلی»مسکن گزیدند و به عنوان قوم پارسوماش شناخته شده بودند و سپس به دلایل گوناگون به سرزمین فارس کنونی مهاجرت کردند و دولتی دست نشاندۀ مادها را تأسیس کردند.پارس ها از جهت نژادی و فرهنگی با مادها خویشاوندی داشتند و پیوندهای گوناگون آنها با مادها چندان فراوان بود که بیشتر تاریخ نگاران دوران ماد و پارسی را چونان دورۀ واحدی بررسی می کنند.مادها و پارس ها پس از مهاجرت به فلات ایران درصدد انهدام تمدنهای فلات ایران برنیامدند و برخلاف شیوه ای که در آن دوران بسیار رایج بود، باب همکاری و دادوستد فرهنگی را با آنها باز کردند و عیلامیان در اوج پادشاهی هخامنشی، مانند مادها، به عنوان شریک و همکار نزدیک پارس ها شناخته می شدند.سرزمین پارس که کانون پادشاهی هخامنشی بود،سرزمینی بی بهره از تمدن و مرکز زندگی قومی ابتدایی نبود،بلکه بر پایۀ سفالینه ها و نوشته های میخی حک شده بر لوحه های گِلی که در تخت جمشید کشف شده، در کانون تمدنی جای داشت که از ساحل سوریه تا هند کشیده می شد.این حوزۀ تمدنی از سرزمینهای بلند آناطولی و ارمنستان که زیستگاه اقوام قفقازی بود آغاز شده و با گذشتن از سرزمینهای پست خوزستان که دنبالۀ جلگۀ بین النهرین است تا کرانه های رودخانه سند در شبه جزیرۀ هند ادامه می یافت.میان سرزمینهای بلند و دشتهای مردابی سومر چند هزار سال پیش از هخامنشیان،دادوستدی شکوفا برپا بود،بدین گونه که آهن و فلزات مورد نیاز دشتهای پست را سرزمینهای بلند تولید می کردند و به آنجا صادر می کردند و در عوض سفالینه های دست ساخته عیلام و بین النهرین از سرزمینهای پست به سرزمینهای واقع در کمربند مرتفع صادر می شد.وجود سفالینه های یکسان و همنواخت در نینوا،سامرا،سوریه و بین النهرین و فلات ایران تا کرانه های رودخانه سند،شواهد نیرومندی دال بر این دادوستد پُررونق در چند هزارۀ پیش از هخامنشیان می باشند.پس می توان گفت که فرهنگ دوره هخامنشی بر پایه تمدن و فرهنگی به نسبت شکوفا در این منطقه استوار بود و هخامنشیان فعالیت فرهنگی شان را در یک خلأ فرهنگی آغاز نکرده بودند.فرهنگ و تمدن عیلام نخستین تمدن برجسته ای است که پیش از ورود آریاییان در فلات ایران و در وابستگی به تمدن بین النهرین پدیدار شد و پیش از هخامنشیان دست کم دوهزار سال در خوزستان و بخشی ازفارس کنونی تداوم داشت.در آغاز هزارۀ سوم پیش از میلاد، در شوش و انشان تمدن و اقتصاد شهری به نسبت تحول یافته ای وجود داشت که مبتنی بر اقتصاد شهری و دولتی و کارگاههای صنعتی و کشتزارهای برخوردار از آبیاری مصنوعی بود.شهرهای باستانی چغازنبیل،هیدالو،ماداکتو و چغامیش در عیلام قرارداشتند.کارمندان و دبیران دولتی و حکام دولتی در دربار شاهی این اقتصاد را اداره می کردند.تمدن عیلامی خود حلقه واسط تمدن بین النهرین در غرب و تمدن هاراپایی هند در شرق به شمار می آمد.پارس ها پیش از رسیدن به سرزمین فارس و استقرار در آن، با اقوام عیلامی در تماس دایمی و ارتباط متقابل فرهنگی بودند و از طریق آنها با حوزه تمدن بین النهرین ارتباط داشتند.پارس ها پس از چیرگی بر مادها نخست تمدنهای واقع در فلات ایران را که چندین هزار سال پیشینه داشتند،یکپارچه ساختند و از آنجا به بین النهرین و آسیای صغیر و آسیای مرکزی و کرانه های سند در هندوستان رسیدند و در واقع،سراسر جهان متمدن،به جز دولتشهرهای آتن و اسپارت و چین،را تحت فرمانروایی خود درآوردند.تصرف این سرزمینها تنها به نیروی نظامی انجام نگرفت،بلکه در بیشتر موارد،به عنوان نیروی رهایی بخش و با همکاری اقوام بومی این مناطق تحقق یافت.اقوام ایرانی به عنوان سازمانده و اداره کنندۀ شاهنشاهی هخامنشی در سراسر جهان متمدن آن دوران پراکنده شدند و در این دوره تحرک اقوام ایرانی به اوج خود رسید.هخامنشیان با ساختن جادۀ شاهی که از شوش تا لیدی درآسیای صغیر امتداد داشت،نخستین بار امکان ارتباط مادی و معنوی اقوام گوناگون بشری را در سراسر جهان متمدن فراهم ساختند.پادشاهی هخامنشی خصلتی تکثرگرا«pluralism» داشت وبر خلاف امپراطوریهای کوچکتر گذشته،مانند بابل و آشور،لشکرکشی هایش با هدف انهدام و غارت اقوام و فرهنگهای دیگر نبود،بلکه در هر فتحی می کوشید خود را پشتیبان و ادامه دهنده فرهنگ و تمدن قوم فتح شده نشان دهد و روا می داشت که اقوام فتح شده با آزادی نسبی شیوه های مرسوم زندگی شان را ادامه دهند.فرمانروایان هخامنشی تنها به گرفتن مالیات اکتفا می کردند و به جای غارت اموال و داراییهای منقول و غیر منقول که شیوه رایج ادارۀ سرزمینهای فتح شده پیش از آنها بود،در اِزای گرفتن مالیات،از اموال و فرهنگ اقوام این سرزمینها پاسداری می کردند.مردم این کشورها آزادی نسبی در پرستش،امور اقتصادی ودادوستد داشتند و برای نخستین بار توانسته بودند زندگی در صلح و آرامش نسبی را در یک دورۀ به نسبت بلند تقریباً دویست ساله تجربه کنند.جنگهای ویرانگر و جانکاه که قرنها آرامش و امنیت زندگی را از مردم سلب کرده بودند،فروکش کردند و اقوام متمدن در سراسر جهان نخستین بار طعم زندگی در صلح و امنیت را در پادشاهی جهانی هخامنشیان چشیدند.شاهنشاهی هخامنشیان برخلاف امپراطوریهای بابل و آشور و بعدها امپراطوری رم،بر محور یک شهر مرکزی مانند بابل و رم سازمان نگرفته بود تا مانند این امپراطوریها سراسر جهان را برای رونق و آبادانی شهر کانونی امپراطوری و مردم ساکن در آن غارت کنند و ثروتهای اقوام تسخیر شده را به این شهر مرکزی انتقال دهد و در واقع مردمان مناطق مفتوحه برای آسایش و آبادانی ورفاه منطقه مرکزی امپراطوری کار کنند و از آنها بهره کشی شود.هخامنشیان به جای یک پایتخت و کانون سیاسی چهارپایتخت داشتند که در شوش و پاسارگاد و تخت جمشید و بابل قرار داشت.بابل که در بین النهرین جای داشت،پیشرفته ترین بخش جهان متمدن آن زمان به شمار می آمد و به عنوان یکی از پایتختهای پادشاهی هخامنشی نه تنها از رشد و پیشرفت پیشین خود باز نماند،بلکه تحت فرمانروایی هخامنشیان شکوفاتر شد و از رونقی به مراتب بیشتر از گذشته برخوردار شد.میان مهاجران پارسی بابل وبزرگان جامعۀ بابل یا بین النهرین روابط خانوادگی و فرهنگی عمیقی برقرار شده بود،چندان که برخی از مورخان از بابلی شدن پارسیان سخن گفتند.هخامنشیان هر چند به زندگی و باورداشتها و اوضاع اجتماعی اقوام سرزمینهای تحت فرمانروایی خویش کاری نداشتند و آنها را در امور فرهنگی شان آزاد می گذاشتند و حتی از تداوم فرهنگی این اقوام پاسداری می کردند، ولی در امور سیاسی و نظامی به طبع به اقوام ایرانی اعتماد بیشتری داشتند و ادارۀ سیاسی و نظامی امپراطوری شان را به اقوام پارسی،مادی و عیلامی می سپردند و به جز شمار معدودی از کشورهای خودمختار که ساتراپی بومی داشتند،مدیران سیاسی و نظامی را از مناطق مرکزی ایران می فرستادند.ایرانیانی که بدین شیوه و با این هدف در سراسر پهنه بسیارگستردۀ پادشاهی هخامنشی پراکنده می شدند،در این نقاط ماندگار می شدند و باب تبادل فرهنگی با اقوام و فرهنگهای گوناگون را گشوده و باز نگهمیداشتند.گروههایی از پارسیان
در همه جای شاهنشاهی مسکن داشتند، زیرا که سران نظامی و نظامیان و داوران و دیگر گماشتگان حکومت به دورترین نقاط شاهنشاهی برای خدمت به پادشاه فرستاده می شدند.در بیشتر ساتراپ نشینهای خارج از فلات ایران،مهاجرنشینهای ایرانی برپا شده بود و از این رهگذر،امکان دادوستد فرهنگی فعالانه ایرانیان با تمدنهای گوناگون جهان فراهم شده بود.این ایرانیان مهاجرمانند پارسیان مقیم مصر پس از مدتی اقامت فرهنگ و شیوۀ زندگی بومیان را فرا می گرفتند و برخورد آنها با اقوام تحت تسلط شان برخوردی یکسویه و تحمیلی و تحکم آمیز نبود و تبادل فرهنگی را به جای تحمیل فرهنگی برمی گزیدند.از دوران کورش و کمبوجیه،افراد پارسی به فرمان شاه به هر یک از ایالات و ولایات اعزام می شدند.تمام مدیران دستگاه ساتراپی مصر پارسی بودند، چه خود ساتراپها،چه والیها یا رؤسای پادگانهای سی ین آلفانتین،پارسیان مقیم مصر نیز مانند داریوش عادات و رسوم مصری را فراگرفته بودند.این نوع مهاجرت ایرانیان به خارج از سرزمین اصلی که با تبادل فرهنگی همراه بود، در آسیای صغیر و هند نیز گزارش شده است.در کِلنه،مرکزفریگیه«آسیای صغیر»یک جمعیت بزرگ ایرانی اقامت داشت.بنابراین شکی نیست که در تکسیلا«هند» یک پراکندگی مهاجر پارسی وجود داشته که بازتاب تصویریِ آن را در نمونه های هنری یونانی-پارسی این سرزمین و سرزمینهای دیگر می توان یافت.جلگه هیرکانی که به روایت استرابون نام خود را از مهاجران ایرانی گرفته بود که از هورکانیه«گرگان» به این ناحیه کوچ داده شده بودند و جلگه کورش که هر دو در نزدیکی ساردیس قرار داشتند،حکایت از این دارد که در این ناحیه ماندگاههای ایرانی وجود داشت.با سقوط شاهنشاهی هخامنشی به دست اسکندر در پراکندگی جهانی اقوام ایرانی تغییر چندانی پدید نیامد،زیرا اسکندر پس از برخورد سرکوبگرانۀ اولیه با تمدن و فرهنگ ایرانی، زود به این نکته پی بُرد که برای اداره متصرفات خود به مدیران لشکری و کشوری ایرانی که پیشینه ای چند صد ساله در اداره یک شاهنشاهی جهانی داشتند،نیازمند است و از همین روی،ردای ارغوانی شاهان هخامنشی را بر تن کرد و کوشید امپراطوری اش را با همان اصول کشورداری هخامنشیان اداره نماید.برای همین بود که اسکندر بسیاری از مدیران نظامی و اداری ایرانی را در همان سمتهای پیشین شان ابقاء کرد و تنها شهرهای خود ساخته اش راکه برابر با الگوی پولیسهای«شهرها» یونانی ساخته می شدند و به جای پادگانهای نظامی در امپراطوری عمل می کردند،به دست یونانیها سپرده بود تا برابر با الگوهای یونانی اداره شوند.پس از مرگ اسکندر و دوره به نسبت کوتاه جانشینانش و روی کار آمدن اشکانیان در ایران،دوران امپراطوری واحد جهانی به سر آمد و جهان میان دو امپراطوری رم و پادشاهی ایران تقسیم شد.اشکانیان از خاندانهای آریایی شمال شرق ایران بودند.اشکانیان مانند بیشتر اقوام آسیای مرکزی در سراسر تاریخ ایران از مناطق سردتر و ناخوشایندتر مناطق  شمالی آسیای مرکزی به سوی مناطق گرمتر و مطلوبتر جنوبی و جنوب غربی روی آوردند و با گسترش مناطق تحت نفوذ خود پایتختها یا کانونهای سیاسی و نظامی شاهنشاهی شان را از مناطق شمالی تر و شرقی تر به مناطق جنوبی تر و غربی تر انتقال دادند نخستین نمایش قدرت آنها در خراسان شمالی و منطقه ای که امروزه ترکمنستان نامیده می شود متجلی شد.نخستین پایتخت آنها شهرنیسایه یا«نسا=زیستگاه» در نزدیکی عشق آباد امروزی بود.سپس شهرهای یونانی نشین باکتریانا«بلخ» و مرو را تحت فرمانروایی خود درآوردند و از این طریق با فرهنگ و زبان یونانی آشنا شدند و برای همین است که اشکانیان در نخستین دوره فرمانروایی شان به شدت تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفته و حتی به زبان یونانی آشنایی کامل یافته و آن را زبان رسمی شان قرار دادند.آنها پس از حرکت به سمت جنوب و مناطق مرکزی خراسان،شهر هکاتم پولیس در دامغان کنونی را پایتخت خود ساختند و ضمن حرکت به مناطق جنوبی تر پوستۀ یونانی شان را اندک اندک از خود جدا کردند و به فرهنگ اصیل تر ایرانی بیشتر از پیش روی آوردند.سرانجام بین النهرین را از دست فرمانروایان سلوکی باز پس گرفتند و درست در روبروی سلوکیه پایتخت سلوکیان  و در سوی دیگر دجله،تیسفون رابه عنوان پایتخت خود برپا ساختند.در این هنگام یونان زدگی اشکانیان تقریباً محو شد و به جای زبان یونانی زبان ایرانی پهلوی را به عنوان زبان رسمی برگزیدند و به دین و آیین اصیل و رسمی ایران،زرتشتی گری،روی آوردند.تحول و تحرک مهمی که در این دوره پیش آمد،این بود که مناطق خاوری و شمال شرق ایران که در دوره هخامنشی و سلوکیان نقشی حاشیه ای داشتند،در این دوره به بدنۀ اصلی فرهنگ و تمدن ایرانی متصل شدند و بدین سان در فرهنگ اصلی ایران ادغام گشتند و در واقع،فرهنگ مناطق خاوری و باختری ایران در ارتباط ارگانیک قرار گرفتند.یکی از تحولات تعیین کننده این دوره،باز شدن جاده ابریشم است که از ساحل رمی مدیترانه تا ایالت سین کیانگ چین امتداد داشت.هر چند که مهمترین کالای بازرگانی در این جاده،ابریشم بود،ولی کالای تجاری و فرهنگی دیگر نیز در این جادۀ جهانی دادوستد می شد و ایران در کانون این جاده قرار داشت و حلقه واسط آن بود.از رویدادهای برجسته دیگری که در این دوره رخ داد،ارتباط نزدیکتر فرهنگی میان منطقه قفقاز و فلات ایران بود.در این دوره منطقه قفقاز به ویژه ارمنستان به عنوان ناحیه مرزی استراتژیک میان ایران و رم اهمیت پیدا کرد.پادشاهان اشکانی برای چیرگی هر چه بیشتربر این منطقۀ حساس،شاهزادگان اشکانی رابرای فرمانروایی بر آن از ایران می فرستادند و به همراه آنها گروهی از ایرانیان را برای اداره امور لشکری و کشوری به ارمنستان کوچ دادند.این ایرانیان مهاجر مانند مهاجرنشینهای ایرانی هخامنشی در مصر و آسیای صغیرتبادل و همکاری فرهنگی فعالانه ای را با فرهنگ بومی ارمنی انجام دادند و با پذیرش بسیاری ازآداب و رسوم و زبان ارمنی عناصری از فرهنگ ایرانی را به این سرزمین منتقل ساختند.از همین رهگذرصدها واژه از زبانهای ایرانی به زبان ارمنی راه یافت که هنوز هم در زبان کنونی ارمنستان به زبان آورده می شوند.پس از فرمانروایی اشکانیان و روی کار آمدن ساسانیان،ایرانیان مهاجر که به خاندان اشکانی تعلق داشتند،در ارمنستان باقی ماندند و سلسله ای سلطنتی از اشکانی تبارانِ ارمنی شده را به عنوان سلسلۀ آرشاک«اشکانی به زبان ارمنی»برپا کردند.با روی کار آمدن ساسانیان به جای اشکانیان تغییر مهم و تعیین کننده ای در پهنه جغرافیایی شاهنشاهی ایرانیان پیش نیامد و ایران مانند دوره پیش بر نیمی از جهان آن زمان فرمانروایی می کرد و نیمی دیگر را به امپراطوری رم واگذاشته بود.

نتیجه گیری از موقعیت ایران در دوران باستان:

ایران از دیرباز از موقعیت ممتاز جغرافیایی در کانون جهان برخوردار بود و از این موقعیت پیوسته بیشترین بهره برداریها را نیز انجام می داد.حوزه فرهنگی ایران از همان آغاز پیدایش و رواج کشاورزی که زمینه ساز تمدن و زندگی تمدنی به شمار می آید،مرکز راههای ارتباطی بود.باستان شناسان نقشه راههای این دوره را با کشف کانونهای اولیه جمعیتهای کشاورز که در اطراف کوههای فلات ایران پراکنده بودند،پیدا کردند.نخستین بار در دوره برنز تمدن دره سند از طریق آمودریا«جیهون» با فرهنگ اقوام واقع در دشتهای آسیای مرکزی ارتباط برقرار کرد.برپایه شواهد باستانشناختی،مردم فلات ایران«از هزاره چهارم پیش از میلاد وارد تجارت بین المللی شده بودند،زیرا در معابر و خانه های مردم این دوره اشیایی به دست آمده که در آن محل یافت نمی شده»و می بایست از جاهایی بسیار دورتر وارد شده باشند.منطقه شمال افغانستان کنونی دست کم از هزاره سوم پیش ازمیلاد یکی از کانونهای بازرگانی میان آسیای مرکزی و بین النهرین بود و از طریق راههای شمالی«که بعدها راه خراسان نامیده شد»و جنوبی،بازرگانان ایرانی کالاهای دلخواه مردم بین النهرین،از جمله سنگهای زینتی،را به آنجا انتقال می دادند.


حفاریهای باستانشناختی در حوزه جیهون علیا این نکته را اثبات کرده است.شوش پایتخت عیلام در جنوب فلات ایران،پیش از پیدایش فرمانرواییهای هند و ایرانیِ ماد و هخامنشی، یکی ازچهارراههای بزرگ و کانونهای بازرگانی و اقتصادی جهان به شمار می آمد و با بین النهرین و آسیای صغیر و هند روابط بازرگانی داشت.از بررسیهای یافته های باستان شناختی چنین بر می آید که «گسترش فرهنگ بین النهرین در میانه هزاره سوم پیش از میلاد از طریق فلات ایران و خلیج پارس و دریای مکران«عمان فعلی»به دره سند می رسید».فرهنگ و تمدن بین النهرین در این دوره از آسیای مرکزی حتی به شمال چین نیز رسید.«شاهراه خراسان»پیش از مشهور شدن به این نام و ورود اقوام هندوایرانی به فلات ایران،راه مالرویی بود که«از بین النهرین آغاز می شد،کوهستان زاگرس را قطع می کرد و ازماهیدشت می گذشت.آنگاه از کنار بیابان بزرگ مرکزی، رو به مشرق می رفت تا سرانجام به سرزمینهای متصرفی ایرانیان شرقی می رسید.یک نظریه راجع به کوچ ایرانیان این است که آنها به موازات این راه و به جلوداری مادها و پارس ها از آسیای مرکزی آنقدر رو به مغرب پیش رفتند تا به سد زاگرس برخوردند».با ورود اقوام هندوایرانی،یعنی مادها و پارس ها،راههای موجود در فلات ایران نه تنها حفظ شدند بلکه گسترش یافتند و با گسترده شدن دامنه پادشاهی هخامنشی این راهها در خاور و باخترجهان امتداد یافتند.فرهنگ ایرانی در سراسر دوران دراز تحول خود هرگز هیچ منطقه و ناحیه و قوم و فرهنگی را بیگانه از خود نمی دید و پیوسته با اقوام و فرهنگهای دیگر جهان احساس همدلی و یگانگی می کرد.هویت و ماهیت فرهنگی اقوام ایرانی از بطن همین گفتگوی فرهنگی با اقوام دیگر جهان شکل گرفته و پیوسته از همین ارتباط متقابل فرهنگی بالنده تر و شکوفاتر می شده است.



** در تاریخ باید بیندیشیم و ببینیم که چه درسهایی می توان از آن گرفت.
** با اندک تغییرات اصلاحی و تکمیلی در متن.